مسیح در چابهار

۲ خرداد ۱۳۹۷ بدون دیدگاه

#داستان

آفتاب پشت ابرهای ضخیم پنهان شده بود. نسیم صبحگاهی از روی دریا بوی نم را با خود به ساحل می آورد. قایق‌های کنار ساحل به آرامی بالا و پایین می رفتند.

پنجره اتاق را کمی باز کردم. انعکاس صدا موج ها خودشان را به داخل اتاق رساندند. دوست خبرنگارم روی تختش نشسته بود. هنوز خستگی پروازهای این چند شبانه روز را می شد در چهره‌اش دید. پس از سفر سی ساعتی و عوض کردن چندین هواپیما شب گذشته به چابهار رسیدیم. از نیویورک تا دوحه بعد هم که تهران رسیدیم خودمان را سریع به مهرآباد رساندیم. در آخرین لحظه در لیست انتظار دو بلیط به مقصد چابهار گرفتیم. شامگاه به فرودگاه اطراف چابهار رسیدیم. با ماشینی خود را به هتلی در شهر رساندیم. در تاریکی اتاق کورمال کورمال وسایل را وسط پرت کردیم و بی رمق بر روی تخت‌هایمان افتادیم.

***

من سالهاست در نشویل(Nashville ) ایالت تنسی زندگی می کنم. در واقع پدر اهل نشویل است. من اینجا به دنیا آمدم. پنج سال قبل درسم را در رشته تاریخ در دانشگاه ایالتی تنسی در مقطع کارشناسی به پایان رساندم. در دوران تحصیل به تاریخ هند و موضوعات مربوط به آن بسیار علاقه‌مند بودم. پیرمردی قد کوتاهی بود که آنجا تاریخ هند درس می داد. بعدها فهمیدم هنگام جداشدن پاکستان از هند، پدر و مادرش از تاکسیلا که در غرب اسلام‌آباد کنونی واقع شده به گوادر مهاجرت می کنند. مدتی در تیس ساکن بودند و سپس از طریق ایران خودشان را به ترکیه و بعدا به لندن رسانده بودند. پروفسور عاصف می گفت بعد تمام شدن درسش در سواس(Soas) به آمریکا مهاجرت کرده و در دانشگاه تنسی مشغول می شود.

روزها در دوره کارشناسی ارشد همیشه برای درس هندشناسی برای مشاوره پیش پروفسور عاصف می رفتم. این رفت و آمد های باعث شد بعدها من تز دکتری خودم را درباره موضوعی مرتبط با دوره یونانی-بودائی در شبه قاره انتخاب کنم. پروفسور عاصف من را به جاهای مختلف معرفی کرد. آخرین بار که به دفترش در دانشگاه رفتم گفت باید به تیس

بروی.

***

پاسی از شب گذشته بود. باران به شدت می بارید. دریای مکران به شدت متلاطم بود. رعد و برق در تاریکی لحظه‌ای قایق ها و کوه‌ها را نمایان می کرد.

مرد ردای خود را بالای سرش کشید. تنش خیس شده بود. بی رمق در زد. نگهبان در را باز کرد پرسید چه می خواهد. خودش را معرفی کرد و وارد راهرو شد. خود را به درون اتاق بزرگی شبیه کتابخانه رساند. عده‌ زیادی دور میز نشسته بودند. با دیدن مرد ژنده پوش همه به در نگاه کردند. کاهن اعظم با صدایی بلند گفت : خوش آمدی یهودا.

مرد مردد سری تکان داد.

– چراغ و مشعل به سربازان بدهید تا حرکت کنیم

کاهن با اشاره دست نگهبانی را فراخوند. آهسته در گوشش چیزی گفت. نگهبان به سرعت از در خارج شد.

یهودا به زمین چشم دوخته بود گفت

– ایسوس و همراهانش الان بالای کوه شهباز هستند.

سرباز به سرعت بازگشت. کاهن اعظم و همه بلند شدند.

کوچه ها شهر «تیز» را به سرعت پیمودند. به رودخانه لاوری رسیدند. اسب‌ها کنار رود توقف کردند. با تشر سواران به آب زدند و به سوی کوه خیز برداشتند.

اسب‌ها خسته بالای کوه ایستاده بودند. سواران اطراف را می پاییدند. کاهن اعظم نگاهی به یهودا انداخت.

– ای مردک کذاب پس دوستانت کجایند؟

– وقتی من پایین آمدم اینجا کنار دهنه این غار نشسته بودند.

– به طرف کوه شهبازبند می رویم

کاهن اعظم با دست به سمت کوه اشاره کرد.

***

دوست خبرنگار از نیویورک با من همراه شده است. طبیعت گردی و عکاسی او را به چابهار کشانده است. می گفت می خواهد از کوه‌های مریخی و بریس برای دفتر خبرگزاری که برایش کار می کرد عکس تهیه کند. وقتی شنید من هم به تیس می روم بسیار خوشحال و از طرفی متعجب شد. حال که داستان تحقیق من را می داند قول داده برایم عکس هایی تهیه کند.

وسایلمان را در کوله ها چیدیم و از هتل بیرون زدیم. هوا هنوز ابری بود. رطوبت باران شب قبل همراه با نسیم صبحگاهی از دل دریا صورتم را نوازش می کرد. تاکسی به مقصد تیس کرایه کردیم. جوان لاغر اندام و سیه چرده که لباس سفید بلند به تن داشت به سرعت از خیابان های چابهار به سمت تیس می راند.

سرم را از پنجره بیرون آوردم. باد خنکی به صورتم سیلی می زد. به ورودی روستا رسیدیم. به راننده گفتم به سمت کوه پیل‌بند برود. جوان ما را تا نزدیک جاده خاکی کوه برد. گفت جلوتر نمی شود رفت. باید پیاده می رفتیم. کوله‌ها را برداشتیم. دوست خبرنگار دوربین را به گردن آویخت. گاه و بی گاه عکس می گرفت. جوان راننده اولش نمی خواست با ما بالا بیاید. می گفت از پدربزرگش شنیده آنجا جن دارد. اما با اصرار من با هم به بالای کوه رفتیم.

وقتی به سمت ماشین برگشتیم بعدازظهر بود. بالای کوه نهار مختصری که همراه داشتیم خورده بودیم. به دامنه کوه شهبازبند که رسیدیم آفتاب به لبه‌های دریا در دور دست رسیده بود. بالا کوه دیدم خورشید در دل دریا فرو می رفت. وارد یکی از غارهای «بان مسیتی» شدم. آثار خط گجراتی و هندی را آنجا که مشاهده کردم تصمیم گرفت فردا زودتر بیایم و عکس تهیه کنم.

از غار که خارج شدم روی تخته سنگی نشستم. به اطراف نگاه کردم. روی زمین رد پای انسان و اسب دیده می شد. ظاهرا باران شب قبل زمین را شسته و چاله‌ها را پر از آب کرده بود. خورشید غروب کرده بود. تیغه سرخی از آخرین اشعه‌اش در دل دریا جای گرفت.

باید سریعتر به چابهار بر می گشتیم. دیروز که در فرودگاه قطر منتظر پرواز بودیم پروفسور عاصف زنگ زد و تاکید می کرد حتما به گورستان قدیمی دشتیاری هم سری بزنم.

***

یهودا به سمت غار رفت. باران بند آمده بود. نور مشعل به چهره مرد می تابید.

– سلام استاد

– ای رفیق،‏ به چه منظور اینجا آمده‌ای؟

یهودا بر چهره ایسوس بوسه‌ای زد

– یهودا،‏ آیا با بوسه‌ای به پسر انسان خیانت می‌کنی؟‏

سربازان دور مرد را گرفتند.

– من عیسای ناصری هستم. بگذارید آنها بروند.

عیسی نگاهی به همراهان کرد. به جمعیت سربازان و کاهن اعظم نگاه کرد

– مگر من راهزن هستم که برای دستگیری من با شمشیر و چماق آمده‌اید؟‏ هر روز در معبد می‌نشستم و تعلیم می‌دادم و مرا دستگیر نکردید.‏ اما همهٔ این‌ها برای تحقق نوشته‌های انبیا روی داد.

سربازان و ماموران سران یهود دستهای مرد را بستند. یارانش با دیدن این صحنه به سرعت از شهبازبند پایین رفتند.

مرد نگاهی به یهودا انداخت. چشمان یهودا شرمسار به زمین دوخته شد. لشکر به آرامی از کوه پایین می رفت. یهودا شب قبل را به خاطر آورد. زمانی که استاد گفت یکی از شمایان به من خیانت خواهد کرد. یهودا سی سکه نقره را به زمین زد. چشمانش خیس بودند. ردای از تن به در کرد. باران نم نم می بارید. یهودا در تاریکی دره گم شد

———-

یادداشت:

– تیس یا تیز روستای باستانی نزدیک چابهار کنونی که قدمت این بندر به دوره هخامنشیان برمیگردد.

– نشویل مرکز ایالات تنسی در آمریکا

– تاکسیلا : شهری باستانی مربوط به دوره بودائی که بقایای آن در غرب اسلام آباد فعلی است.

– SOAS: مدرسه مطالعات شرقی و آفریقایی دانشگاه لندن

– یهودا: از یاران عیسی که بنا به روایت کتب مسیحیت جای حضرت عیسی را به ازای سی سکه نقره لو داد.

– ایسوس یا یشوع: نام های حضرت عیسی به یونانی و عبری

– بان مسیتی: مجموعه غارهایی واقع در دامنه کوه شهبازبند طرف شمال روستای تیس

– شهبازبند، پیلبند و لاوریکوه‌های اطراف تیس هستند

Categories: فارسی Tags:

کتابخانه‌های روستایی، فروغ دانایی

۳۰ اردیبهشت ۱۳۹۷ بدون دیدگاه

«خوشبخت، کسی است که به یکی از این دو چیز دسترسی دارد، یا کتاب های خوب یا دوستانی که اهل کتاب باشند.» ویکتور هوگو

به جای مقدمه

عشق و علاقه به دانستن در ذات بشر نهادینه شده است. این نیاز درونی باعث می شود انسان همیشه در تکاپوی کشف حقایق گام بردارد. بهترین سرچشمه دانایی کتاب است. کتابخانه مکانی است آرام که بخش هایی از دانش بشری در برگ های کتب نگاه داشته اند. به قول ولتر هر برگ از کتاب به منزله بال‌هایی است که روح ما را به عالم روشنایی و نور پرواز می دهند.

عاشقان دانایی

خواندن و از آن بالاتر تالیف و انتشار کتاب در این وانفسای سطحی نگری و انفجار اطلاعات با چیزی جز عشق توجیه پذیر نیست. کسی سالهای عمرش را صرف نگارش کتابی کند با نشر آن قطعا چندان ثروتی به هم نخواهد زد اما آتشی که در درون دارد نور و حرارتش در این گنبد دوار یادگار خواهد ماند.

در کنار مولفان و ناشر کسانی هستند کتاب خوان‌ها و کتابدارانی که عشقشان این است که با همه خلق جهان سر این دلبری را فاش گویند.

قصه ما

به قول حافظ «قصه نکنم دراز کوتاه کنم» در سیستان و بلوچستان که نامش خشکسالی و زندگی مشقت‌بار و خیلی چیزهای دیگر را به ذهن متبادر می کند، بسیاری عاشقان دانایی از دور و نزدیک سعی می کنند به طرق گوناگون این عشق به دانایی و عشق به مردم را به منصه ظهور برسانند.

مثلا در ایرانشهر ، در دو روستای بخش مرکزی ،به همت افراد بومی و حمایت دیگران از سرتاسر کشور دو کتابخانه راه‌اندازی شده است. در دو روستای «ابتر» و « کلیران»به همت سرکار خانم‌ها پرویزپور و درخش و یاری مردمان محلی نیز با امداد خیرین کشور در خانه‌های خشت و گلی شخصی این کتابخانه‌ها مدتی است که مشغول به فعالیت فرهنگی هستند. کتابخانه «پلین بهار» روستای ابتر حدودا ۳۰۰۰ جلد کتاب دارد که جا دارد از همراهی هموطنان بویژه برخی نویسندگان همانند سرکار خانم نوروزی شاعر کودک و نوجوان قدردانی کنم.

پلین بهار و کتابخانه کلیران هنوز در ابتدای راهند. آنها نیاز به کتابهای آموزشی-تربیتی بیشتر، امکانات سرمایشی، میز،صندلی، قفسه، کامپیوتر، اسباب‌بازی و … دارند. با توجه به شروع فصل گرما و همچنین اوقات فراغت تابستانی وجود امکانات حداقلی رفاهی همانند کولر یا میز و صندلی یک ضرورت اجتناب ناپذیر است.

حال نوبت ما است به کسانی که عاشقانه در این وادی قدم نهاده‌اند و خالصانه بدون چشم داشتی، داوطلبانه فعالیت می کنند بپیوندیم. با افزودن سهمی حتی کوچک در شادی کودکان این دیار که به این مراکز فرهنگ و به علم و دانش روی آورده اند مشارکت داشته باشیم. در این شرایط خشکسالی و خشونتها باید به فرزندانمان کمک کنیم از این گدار پرخطر با نور امیدی که در دل دارند با دانایی و توانایی به آینده گذر کنند.

جهت کسب اطلاعات بیشتر و شیوه کمک به شناسه های زیر پیام دهید

T.me/daneshvarmostafa

T.me/N30m9rzi

Categories: فارسی Tags:

استارتاپ ها در ایران

۶ بهمن ۱۳۹۶ بدون دیدگاه

استارتاپ و کسب و کارهای نوین در ایران

راه‌اندازی کسب و کار از طریق تبدیل ایده‌ها به فعالیت اقتصادی سود‌ده یکی از دغدغه‌های اصلی کارآفرینی نوین است. به همین دلیل شرکت‌های مختلف و دولت‌ها از طریق راه‌اندازی رویدادها، حمایت از استارتاپ‌ها و ارائه خدمات تسهیلاتی مالی و تسهیل مقررات کسب و کار به رونق فعالیت‌های کسب و کار خرد و متوسط کمک می کنند.

یکی از شعارهای اقتصادی دولت روحانی کمک به بهبود شرایط کسب و کار است. مقررات دست و پا گیر راه‌اندازی یک کسب و کار در ایران یکی از موانع شکل گیری فعالیت‌های اقتصادی است. در کشوری مانند سنگاپور شروع فعالیت اقتصادی یک شرکت از ایده تا ثبت و اجرا وقتی که وارد سیکل اداری می شود چیزی کمتر از روز وقت نیاز دارد تا شرکت رسمیت یافته و فعالیت خود را آغاز کند. در ایران حداقل بین سه تا شش ماه روند ثبت یک شرکت به طول می انجامد.

مقررات دست و پا گیر تجارت در ایران و همچنین به روز نبودن بسیاری از آنها باعث خلل در فعالیت‌های تجاری شرکت‌ها می شود. از سوی نا آگاهی به مقررات تجارت ، بیمه ، مالیات و …توسط صاحبان کسب و کار باعث می شود که بسیاری از آنها در میانه فعالیتشان در پیچ و خم مقررات گرفتار شده و دچار مشکل اساسی شوند و احتمالا به شکست بیانجامد.

سوئد بزرگترین منزلگاه شرکت‌های فناوری در اروپا است. اسپاتی‌فا، می‌نی کرفت، اسکایپ و یا ساوندکلود در سوئد شکل گرفته‌اند. این شرکت‌ها با ارزشی معادل ۳۵.۹ میلیارد دلار بعد از شرکت‌های بریتانیایی در رده دوم در اروپا قرار دارند.

مالیات ۲۲‎٪ شرکت‌های تجاری در سوئد نسبت به ۳۸‎.۹‎٪ در آمریکا مزیت بهتری جهت فعالیت در این کشور به حساب می آید.

براساس یک تحقیق انجام شده در اروپا میزان اعتماد در کارآفرینی میان دولت، کارفرما و مستخدم در کشور دانمارک بیشترین میزان را داراست. میزان اعتماد میان سه مولفه دولت، کارفرما و مستخدم باعث می شود مثلا دولت با اعتماد بیشتر در استارتاپ‌ها سرمایه‌گذاری کند. در ایران مثلا دولت به دیده تردید در اینگونه فعالیت‌ها می نگرد. اخیرا اعلام شده بسیاری از شرکت دانش‌بنیان با دریافت تسهیلات ارزان قیمت سعی داشته‌اند این مبالغ را در سیستم بانکی جهت گرفتن سود پس‌انداز کنند. به عبارت دیگر به جای آنکه سرمایه‌ای مالی که با نرخ سود ۴‎٪ از دولت دریافت کرده‌اند در رونق کسب و کار خود به کار ببرند آن را برای گرفتن سود ۱۰ تا ۱۵‎٪ نزد بانک نگه می دارند.

Categories: فارسی Tags:

اصلاح طلبی محلی

۲۸ دی ۱۳۹۶ بدون دیدگاه

اصلاح طلبی محلی

اصلاح طلبی مردمان سیستان و بلوچستان با آنچه در مرکز ایده پردازی می شود و در اینجا اجرایی می شود زمین تا آسمان با هم فرق دارند.

ایدئولوگ‌های مرکز نشین اصلاح طلب در تهران «تَکرار» می کنند و متوقعند همه از شرق تا غرب مملکت چنین کنند. ظاهرا این اواخر مردم می خواهند تفکر کنند به جای تکرار چرا که خلق را تقلیدشان بر باد داد.

مشکل مردم با اصلاح طلبان کاسب‌کار هم استانی است. اصلاح طلبی همانند یک لباس کار است که فرد برای انجام تجارتش آن را صبح به صبح به تن می کند. نگاه ابزاری به اصلاح‌گرایی آفت بزرگی در جامعه امروز سیستان و بلوچستان است. همین امر باعث شده است فرد از جناح چپ «مشارکتی» به نمایندگی «پایداری» برسد. در واقع آنچه برای این افراد اهمیت داشته صرفا منافع تجاری و رانتی است.

کاسبان اصلاحات فقط به دنبال سو استفاده از طبع اصلاحی مردم استان صرفا جهت رانت خواری اقتصادی هستند. مردم و رای آنها ابزاری جهت نیل بدان اهداف است. به همین دلیل هیچگاه از توسعه انسانی استان و افراد خشنود نخواهند شد. چون با رشد فکری فرد دیگر دارای استقلال فکری شده و وسیله‌ای پیش برنده اهداف تجاری-سیاسی آنها نیست.

اصلاح طلبی در مقیاس کشور به طور اعم و در استان به طور اخص دچار بحران صداقت و مردم پذیری است. در این استان بدلیل ممانعت تعمدی توسعه سیاسی بخصوص توسط احزاب و افراد مدعی مردم در دوراهی رد و پذیرش آنان در انتخابات آتی هستند. اگر ایده پردازان اصلی این جریان نتواند سوداگران به ظاهر اصلاح طلب را از قطار پیاده نکنند باید منتظر یک ترامپ ایرانی باشند.

Categories: فارسی Tags:

چاهان

۲۷ دی ۱۳۹۶ بدون دیدگاه

چاهان

چند شب پیش در یکی از برنامه‌های شبکه هامون،شبکه استانی سیستان و بلوچستان، که معمولا پس از اخبار هشت پخش می شود یکی از مجریان مشغول خواندن پیامک‌های ارسالی بینندگان است. معمولا مردمان شهر و روستاها که دسترسی سخت‌تری به مسئولین دارند تنها راه رساندن پیام خود را از رادیو و تلویزیون جستجو می کنند. هر چند گوش بسیار از مسولین یکی در است و دیگر دروازه.

غرض از نگارش این چند سطر رفتار سخیف یکی از مجریان جیغ جیغوی آن برنامه بود. اولا نمی دانم این نسخه چه کسی برای این حضرات پیچیده است که برای جذابیت برنامه حتما باید جیغ کشید.

دیگر اینکه مجری محترم اگر درمانی بر زخم‌های مردم نیستید لااقل نمک نپاشید. ایشان هر مشکلی از مردم چاهان را می خواند با لحنی تمسخرآمیز می فرمودند چون آنجا چاه دارد پس مثلا آسفالت جاده خوب نیست یا چرا آنتن‌دهی موبایل خوب نیست بار دیگر درفشانی می کردند چون چاهان است چاه دارد.

شبکه هامون با تولید برخی برنامه‌های ضعیف و متوسط مقطعی توانسته عده محدودی را جذب کند. امیدوارم تهیه کننده برنامه ناردونه، اگر اسمش را درست گفته باشم، بابت رفتار گستاخانه مجری خود از مردم چاهان و سیستان و بلوچستان عذرخواهی کند. ‌

(چاهان روستایی از توابع بخش مرکزی شهرستان نیکشهر می باشد)

@balanchir

Categories: فارسی Tags:

نگاهی به ممنوعیت زبان آموزی در مقطع ابتدایی

۲۰ دی ۱۳۹۶ بدون دیدگاه

چند روزی است خبر ممنوعیت آموزش زبان انگلیسی در مقطع ابتدایی جنجال‌آفرین شده است. پایه استدلال در آنجا این بوده است که در آن مقطع تحصیلی باید زبان فارسی تقویت شود.

در مقالات علمی متعدد بارها تاکید شده است یادگیری زبان دوم تاثیرات زیادی دارد. شخصا در اینجا نمی خواهم بدان بپردازم. در این یادداشت فقط خواستم نگاه مخزن‌انگاری در آموزش و پرورش را که منشا این موضع گیری بوده کمی روشن کنم.

با توجه به تحولات در سطح سندی و اجرایی در آموزش پرورش که مدتی است نظام ۶–۳-۳ در حال اجراست اما مشکلات خرد و کلانی در آن مشاهده می شود. قطعا در چند سال آینده خروجی کمی و کیفی این آموزش روشن خواهد شد.

بزرگترین معضل آموزشی ما ریشه در این باور دارد که علم و داشته های نسلی باید حتما به نسل جدید انتقال یابند. به عبارت دیگر این تصور در جامعه وجود دارد که حتما باید همه دستاوردهای بشر در علم بدون کم و کاست به نسل نو از طریق نظام آموزشی منتقل شود. در واقع شبیه دستگاه کپی باید نسخه با اصل برابری کند.

نتیجه آن می شود که دانش آموزان با حجم عظیمی از داده‌ها سرو کار پیدا می کنند. شاهد بر این ادعا کتب حجیم و ثقیل از دوره ابتدایی تا پایان دبیرستان است. داده‌هایی که منجر به تفکر نمی شوند و صرفا دانستن آنها کفایت می کند.

این ممنوعیت اعلام شده، فارغ از تاثیر زبان آموزی، مبین همین نگاه انتقال داده‌ای است چرا که مسولین تصیم گیر حجم داده‌ها را به گونه‌ای فرض کرده‌اند که جایی در دیسک ذهن دانش آموز خالی برای ورود اطلاعات مثلا زبان دومنیست

Categories: فارسی Tags:

حافظ در زاهدان

۱۸ دی ۱۳۹۶ بدون دیدگاه

حافظ در زاهدان

دست را تا نیمه بالا آورد. چندین تاکسی از کنارش به سرعت رد شدند.

– خرابات دربست

پرایدها با حرکات زیگزاگی از خیابان عبور می کردند. گاه صدای افتادنشان در دست‌اندازها به گوش می رسید.

مرد جوان پای بر روی ترمز گذاشت و جلوی پیرمرد توقف کرد. لباس‌های عجیب و غریب مسافر توجه‌اش را جلب کرده بود.

– کجا می ری ناکو(۱)جان؟

– خرابات

– ما تو زاهدان همچین محله‌ یا خیابونی به این اسم نداریم. مگه اینکه شورا خواب نما شده و اسم یه جایی رو گذاشته خرابات…

– «قسمت حوالتم به خرابات می‌کند»

– عجب بپر بالا سوار شو ببینم کجا می ری

مرد دستگیره را کشید و در را باز کرد. لحظه‌ای بعد روی صندلی عقب ماشین خود را جا به جا کرد. دستی میان محاسنش کشید.

– پدر جان عجب لباسای عجیب و غریبی تنته! نکنه اهل اینجا نیستی؟ از افغانستان اومدی؟

مرد خود کمی را از فررفتگی صندلی بالا کشید. زیر لب آهسته زمزمه می کرد

– «من از دیار حبیبم نه از بلاد غریب»

راننده از آیینه نیم نگاهی به مسافر عجیب و غریبش انداخت.

– خوبه ماشالا خوب با کلاس و ادبیاتی حرف می زنی… نکنه استاد دانشگاه سیستان و بلوچستانی؟ ها؟

– «مرا روز ازل کاری به جز رندی نفرمودند»

راننده من و من می کرد.

– ای دل غافل اصلا نمی دونم چی میگی… بابا یه جوری در سطح کلاس پنجم حرف بزن ببینم چی میگی؟

پیرمرد از پست شیشه ساختمان‌ها بلندی را که به سرعت از کنارشان رد می شدند را با تعجب نگاه می کرد.

– «کجا همی‌روی ای دل بدین شتاب کجا»

– ای پدر جان شتاب کجا بود! ببین ۷۰تا بیشتر نمیریم ببین…

پیرمرد آهی کشید. دستی به شانه راننده زد. اشاره کرد بایستد.

– میخای بری مسجد پدر جان؟ ملا داره یه چیزایی میگه صدا خوب نمیاد

– «مجلس وعظ دراز است و زمان خواهد شد»

– باشه هر چی شما بگی! من که نمی فهمم چی میگی!

– «دلم ز صومعه بگرفت و خرقه سالوس/ کجاست دیر مغان و شراب ناب کجا»

– ای ول شراب این چیزا ها؟ پس اهل عیش و نوشی… الان می برمت چاراه… بچه‌ها کارتو را میندازن… چی می خوری کلک؟

– «شراب تلخ می‌خواهم که مردافکن بود زورش/که تا یک دم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش»

– آره آره چاراه هم شلوغ شده چند روزیه…

مرد به سرعت به سمت چهار‌راه رسولی حرکت کرد. لحظاتی بعد پیرمرد را کنار خیابان پیاده کرد.

– ببین پدر جان، تو این کوچه میری بچه‌ها خودشون میان یواشکی هرچی بخای برات مهیا می کنن

پیرمرد زیر لب زمزمه می کرد

«حق نگه دار که من می‌روم الله معک»

#داستانک

@balanchir

Categories: فارسی Tags: