بایگانی

بایگانی ۱ دی ۱۳۹۵

سرگذشت افسانه ای بلوچ از حلب تا مکران

۱ دی ۱۳۹۵ بدون دیدگاه

در یک روایت بلوچ معتقد است که از نسل «میرحمزه» عموی حضرت علی هستند. روزی میرحمزه در نهر آبی مشغول آبتنی بود. دسته ای از پرییان از آنجا عبور می کردند. یکی از آنها که ظاهرا بزرگ آن جمع بود عاشق مرد خدا میرحمزه می شود. او با میرحمزه ازدواج کرده و حاصل این ازدواج پسری به نام «برلوچ» شد. پسر بزرگ شد و حاکم او را به وزیری خود برگزید. 

سالهای گذشت. بلوچ ایل و طایفه ای بزرگ شدند. بعدها از حلب به سیستان کوچ کردند. مدت زیادی آنجا ساکن بودند سپس به کیچ مکران آمدند. 

دو شاخه بزرگ بلوچ رند و لاشار بودند. این دو سالها با هم درگیر بودند. بلوچ داستان این جنگها را با اشعاری حماسی روایت کرده است.

Categories: فارسی Tags:

جغرافیای بلوچستان

۱ دی ۱۳۹۵ بدون دیدگاه

 قبل از میلاد مسیح این منطقه با اسمهای «بارکان»،«احباش»،«سیوی»،«مکا»،«گدورزیا» شناخته می شد. 

در زمان ساسانیان در چهار ولایت تقسیم شد: کرمان، سیستان، توران و مکران. بیشتر شهرهای توران در محدود سند بودند. مردمان توران کوچ رو و از نژاد آریایی بودند. 

سیستان و کرمان در اکثر ادوار تاریخی تحت حاکمیت خاندانهای ایرانی بودند. 

توران و مکران حکومتهای مختلفی داشته اند. 

—–

منابع 

دشتی البوشهری ۲۰۰۸

Tate G p 1984

کوفی علی ۱۹۶۶

تاریخ افغانستان ج ۱

Categories: فارسی Tags:

انگلیس

۱ دی ۱۳۹۵ بدون دیدگاه

حضور انگلستان در بلوچستان چندین دوره تاریخی دارد و هر کدام عبرتهایی. 

از سال ۱۸۰۹ تا تقریبا ۱۸۴۸ سفرا، سیاحان برای جمع آوری اطلاعات به منطقه گسیل شدند. گفته شده آنها اطلاعات دقیق مناطق از لحاظ جغرافیایی مردمی و حتی به نقلی درباره تعداد مرغ و خروس دهات قصبات جمع می کردند. برخی تحقیقات آنها در Journal of the royal asiatic society منتشر شده است. 

از ۱۸۴۰ تا ۱۸۹۲ برای تجارت وارد نواحی بلوچستان بخصوص سواحل آن شدند. در این زمان بلوچ خود درگیر جنگ های قبایلی بود به این آمد و شدها وقعی نمی نهاد. قبلا تر هم از پنهان کاری های سیاحان چیزی ندانست. 

از ۱۸۹۸ تا ۱۹۱۰ به بهانه تلگراف آمدند. با قبایل درگیری داشتند. باز هم جنگ های قبیله ای را دامن زدند. در این برهه زمانی اتفاق تاریخی مرز کشی گلداسمیت و سندمن به وقوع پیوست. 

از ۱۹۳۳ تا ۱۹۴۸ به بهانه اصلاحات و توسعه وارد کارزار شدند. تا حدودی موفق شدند بیشتر هدفشان حفظ میراث گذشته گلداسمیتی بود. تا هنگام استقلال پاکستان در منطقه حضور داشتند که بعدا حضور رسمی شان پایان یافت.

Categories: فارسی Tags:

مسخ

۱ دی ۱۳۹۵ بدون دیدگاه

دست ها و پاهایش سنگینی عمیقی را احساس می کرد. گویا از اختیار او خارج شده اند. به آسمان نگریست. ستاره ها بالای سرش چشمک می زنند.

شب گذشته را به خاطر آورد. جنگ او با بلاه* سه شبانه روز طول کشید. چه ضربه هایی که به هم زدند. سه روز جنگ طاقت فرسا. بلاه قسم خورده بود همه ی این سرزمین را خشک کند. 

روز آخر بلاه دید که شکست می خورد آخرین حربه را به کار برد. بلوچ را سحر کرد. چند روز بیهوش افتاده بود. از بلاه خبری نبود. به دور دست نگریست چیزی جز کویر و خشکی نمی دید. بلاه کارش را کرده بود. او را مسخ و همه جا خشک کرده بود. الان صدها سال است او با تنی مسخ شده به خشکی دشت می نگرد. 

بلاه: دیو

Categories: فارسی Tags:

تیر برق

۱ دی ۱۳۹۵ بدون دیدگاه

 در کوچه ما تیر برقی است که بین هم قطارانش ظاهرا دارای عقل و جان است. بسیار شبیه انسانهای این دوره زمانه است. یعنی می آموزد و آموخته هایش را هم به کار می برد. شب هنگام کسی اگر از کوچه عبور کند تیرهای دیگر مدتی روشن می مانند تا فرد رد شود سپس خاموش می شوند. تیر هوشمند داستان لجوج و مردم آزار است. وقتی کسی از کنار رد می شود خاموش می شود و با دور شدن عابر چند لحظه بعد روشن می شود. اگر بخواهد با کسی همراهی کند تا چند قدم اول روشن است بعد دست عابر را در حنای تاریکی خواهد گذاشت. 

شبها به کسانی که می خواهند بخوابند با چشمکی شب بخیر می گوید. برای آزار سحرخیزان تا صبح نقش چراغ چشمک زن راهنمایی و رانندگی را بازی می کند

Categories: فارسی Tags:

نه

۱ دی ۱۳۹۵ بدون دیدگاه

سرم پایین بود. تند تند قدم می زدم. باد سردی می وزید. لبه کلاه را پایین تر کشیدم. سرعت باد گاه آنچنان شدید بود که مسیرم را کج می کرد. دو چهار راه پایین تر از جایی که قهوه داغی نوشیده بودم، عده ای زیادی را دیدم دور چیزی جمع شده اند. نزدیک تر رفتم. چیزی معلوم نبود. همهمه باعث می شد صدا به صدا نرسد. خودم را به زحمت به مرکز تجمع رساندم. هر کسی چیزی می گفت. «حتما جرمش سنگینه»، « مادرت بمیره رنگ به رخسار نداره»، « حقش حقش…»ناگهان کسی در بلندگو چیزی هایی را از روی کاغذ دست و پا شکسته خواند. سعی کردم روی نوک پاهایم بایستم دیدم که «عشق را

کنارِ تیرکِ راه‌بند

تازیانه می‌زنند»

Categories: فارسی Tags:

گنجی

۱ دی ۱۳۹۵ بدون دیدگاه

 آرد را در ظرف ریخت. نمک و خمیر به آن زد. آب به آن افزود. مشتش را گره کرده به سر و صورت خمیر فرو می برد. خشم و دل تنگی را با مشت به جان خمیر فرو می کرد. ده سالش بود فرستادندش خانه ی شوهر. تا چشم باز کرد دید سه بچه قدم و نیم قد دور برش می پلکید.

چین و چروک بر پیشانی، دور چشم و لبانش حکایت از شکست های در گذشته اش دارد. هرچند عدد سنش هنوز به چهل نرسیده بود اما چهره رنجور حکایت دیگری دارد. زندگی هنوز شکستش نداده بود، ته مانده زیبای چهره خودش را جای جای صورت نشان می داد. ***

هیزم هایی که دیروز از صحرا جمع کرده بود داخل تنور ریخت. چند شاخ و برگ خشک نخل با کمی خس و خاشاک برای دم گرفتن آتش کنار هیزم ها گذاشت. آتش را گیراند. دست ها را بر زمین زد از سوراخ پایین تنور چند بار آتش را دم داد. ایستاد. دلش گر گرفت. به تکه های چوب و دودی که از آنها بر می خاست نگاه کرد. زیر لب زهیروکی* زمزمه می کرد. سریگ** پیچیده دور دهان و دماغش را محکم کرد. صدایش گنگ شنیده می شد. با چوبی که در دستش داشت زغالهای ته تنور را به هم زد، دود غلیظی برخاست. چشم هایش می سوخت. زهیروکش به زمزمه ای مبهم تبدیل می شد. باد خنکی داشت می وزید. زردی غروب به سرخی می گراید. چشم های گنجی سرخ و تر. آه سردی کشید.چانه پهن شده را به دیواره تنور چسباند. «الله بیار منی بچا را…»

*نوعی آوازی سوزناک که در فراق عزیزی خوانده می شود. ** روسری بلند سوزندوزی شده که زنان بلوچ به سر می کنند.

Categories: فارسی Tags: