بایگانی

بایگانی برای دسته ی ‘فارسی’

حکایت و روایت

۱۴ دی ۱۳۹۶ بدون دیدگاه

روایت و حکایت

زمانی فکر می کردم نویسنده یا شاعر در جهان معاصر اصلا وجود ندارد. هر چه هست مربوط زمان حافظ و سعدی و فردوسی است. نویسنده موجودی اسطوره‌ای بود. نویسنده و شاعر خوب آن کسی بود که حداقل چند قرنی از زمانه‌اش گذشته باشد.

بعدتر زمانه نو تر شد. با کمی اغماض آنهایی که قبل از ۵۷ یا در اروپای صنعتی بودند نویسنده‌اند. هنوز مردگان بهترین‌ها بودند. اما زمانه رنگ و بوی دیگر به خود می گرفت. دیگر نویسندگان زنده بودند اما بسیار پیر و فرتوت.

روایت‌ها هر چه بود ریشه در تاریخ داشتند. اسطوره‌ها زنده بودند.

حال به نظرم نویسنده/شاعر ممکن است به ظاهر زندگی معمولی داشته باشد. در همین همسایگی ما شاید باشد. صبح‌ به صبح نان بربری بخرد.

در هر زمانی باید کسانی باشند روایت زندگی را در جامعه از میان کلمات تا به نسل‌ها زنده نگهدارند. اینکه آفریننده یک اثر زیر خروارها خاک است یا در کسوتی همانند ما بر روی زمین راه می رود مهم نیست بلکه خوش‌تر است سر دلبران از حدیث آنان شنوده می شود. کاش همه روایات گفته آید. وسلام

Categories: فارسی Tags:

منیر مومن

۸ دی ۱۳۹۶ بدون دیدگاه

من از دل بی‌چاره و دل از من بیزار است

خدایا این زندگی بخشیده را ببر که گم گشتم من

کجاست مهر و وفا ضمانت دار کجاست

که امسال گذشت هنوز چشم در راهم من

گناه من این است که هیچ گناهم نیست

میار من این است که بی میارم من

من مرده‌ام که مرا خوشی غم کشته‌است

برای چله بهاری زمینی سوخته‌ام من

سیمین بر وقتی از بالا نیمه شبان می آید

سایه خدایی را چون لوار تفتیده‌ایم من

عطا برای جنت چه دین باشد چه دنیا

ثواب من گناه است، گناهکارم من

Categories: فارسی Tags:

حاجی چاکر

۷ دی ۱۳۹۶ بدون دیدگاه

حاجی چاکر

کرکره مغازه را پایین کشید. صدای اذان از دورتر به گوش می رسید. وسط ظهر مردم با خریدهایی به دست سعی می کردند خود را از ترافیک چهار راه رسولی نجات دهند. افسر جوان با دست ماشین ها را هدایت می کرد. گاهی سوتش را به دهان می گذاشت و ماشین های متوقف را وادار به حرکت می کرد.

حاجی چاکر از کوچه‌های تنگ و تو در تو رد شد به مسجد بازار رسید. آستین‌ها را بالا داده و کفش‌ها را کند تا وضوی سازد. به شستن دست‌ها مشغول شد. دستی بر روی شانه‌اش حس کرد. روی برگرداند.

– چطوری حاجی چاکر ؟ رو به راهی؟ کسب و کارت به راهه؟

مرید دستار را رو‌ی سرش جا به جا کرد. تسبیح بلندی که به گردن داشت تکان خورد.

– چطوری شیخ؟ چاراه پیدات شده؟

مرید دست‌ها را شست. آبی به صورت زد.

– هیچ میر چاکر! از شیرآباد صبح زدم بیرون چشم وا کردم دیدم میان شلوغی چاراهم. نگفتی کار و کاسبی چطوره میر صاحب؟

چاکر دستی میان محاسن کشید. نگاهی به مرید انداخت.

– بازار کساد است. ملت نخر شدند. ماه به ماه همین دوزار یارانه را نمی دانند به زخم زندگی بزنن یا نانی بخرن که شب شکم گشنه سر رو زمین نزارن. مرز هم که چند ماهیه که بستس. یه کیسه برنج برا گذران هم نمی ذارن کسی بیاره. ما هم از سر ناچاری صب به صب باز می کنیم. تو به چه کاری؟

مرید دستارش را بر سر جا به جا کرد. جمعیت نمازگزار بیش‌تر می شد.

– منم گاهی هیزم میارم از اطراف تو شیرآباد چرخی می زنم و می فروشم. اوایل یکی دو تا شتر داشتیم که شیرشان را برا فروش یکی می برد شهر. بعدا شترها را فروختیم یه آلونک همونجا رهن کردیم.

چاکر دستی بر بروتش کشید. نگاهی به مرید انداخت. دستانش را با لونگی که دوشش انداخته بود خشک کرد.

– هی شیخ هی… معلوم نیست آه هانی بود یا دم تو !؟بعد رفتن شماها ما هم آواره این شهر و آن شهر شدیم. آن وقت ها دزآب چنین بر و بیایی نداشت. همین چار کپر بود و یه چشمه اون ته. سالی به شش ماه مگر انگلیسی‌ها رد می شدن و چیزی آذوقه می بردند. من با دو گله شتر و شش رمه گوسفند خودمو و تیره و طایفه رو به دزآب رساندم.

مرید این پا و آن پا می کرد.

– گوشت با منه؟ شترها را به گوهر فروختم. اونم همین کلاته چارتا رو ساربان گذاشته که مواظب شترها باشن. منم که می بینی با هزاران زحمت همین دهنه مغازه رو سر پا نگه داشتم.

جلوی درب ورودی مسجد شلوغ شده بود. چاکر و مرید لا به لای جمعیت وارد مسجد شدند. صف‌ها بسته شد. نماز خواندند. بعد از نماز جمعیت داشت متفرق می شد. کرکره مغازه‌ها دوباره بالا رفت. دم در مرید چاکر را صدا زد

– حاجی امشب قرار است با چند نفر از دوستان بریم جلسه نقد فیلم. خواستی ساعت شش بیا ارشاد

چاکر پاشنه کفشش را درست کرد. کمر راست کرد.

– حالا فیلم چیه؟

– مهر هفتم ،برگمان

چاکر داشت دور می شد. مرید به زحمت از میان شلوغی صدایش را می شنید

– نه نه فقط روسلینی ؛ رم، شهر بی دفاع رو آوردن به من خبر بده

حاجی چاکر در میان جمعیت ناپدید شد.

T.me/balanchir

Categories: فارسی Tags:

هانی و شی مرید

۲ دی ۱۳۹۶ بدون دیدگاه

چشم‌هایش از درد می کرد و قرمز شده بودند. گوشی را کنار گذاشت. آخرین پیام های تلگرام را نخوانده بود. چشم درد بی قرارش کرده بود. با صدای بلند هانی را به اتاق کشاند.

⁃ هانی جان شام چه شد؟

یک دست گوشی و در دست دیگر ملاقه میان چارچوب درد ایستاد.

⁃ داشتم لایواستوری از آشپزی می زاشتم که داد و بی داد تو قطعش کرد… یک کم صب کن الان نان و فلفلی می خوریم

مرید خودش غرغر شکمش را شنید

⁃ هانی جان بجای لایو یه کم به فکر من باش

هانی این‌ پا آن پا کرد و رفت. صدایش از آشپزخانه شنیده می شد.

⁃ برو مرد از فردا فکر کار و روزگاری باش. با دو تیکه هیزمی که تو میفروشی زندگی ما جم نمی خوره! حداقل این همه بی کار تو خونه میشینی یه کم نتورکینگ کار کن. چیه همش کانال جوک می خونی!

مرید دستی بر محاسن کشید.

⁃ جوک کدوم هانی جان من همش اخبار می خونم ببینم میرچاکر چه نقشه‌ای برامون کشیده!

صدای هانی بلند شد

⁃ اون پیرمرد پاش لب گوره اصلا از ما چن سالیه بی خبره. ما از وقتی اومدیم زاهدان اون دیگه از ما خبری نداره. باید از فردا بری و نتورکینگ کنی بلکه تونستیم خونمون رو از شیرآباد بیاریم آزادی. پولمون فک نکنم به هیچ وقت به بزرگمهر برسه

مرید آهی کشید

⁃ پول کجا بود هانی جان. بزار سر ماه یارانه‌ها رو واریز کنن تا بعد خدا بزرگه …

صدا هانی گنگ شنیده می شد

⁃ حداقل برو یه گشتی بزن تو شهر چارتا بطری نوشابه جم کن بیار بفروش

مرید گوشی را برداشت.

⁃ ای هانی جان این آخر عمری با نیم من ریش آشغالا را بهم بزنم!؟

صدایی از آشپزخانه می آمد

⁃ ای مرد ما اگه به پا تو قدم برداریم هیچ وقت به جایی نمی رسیم…

مرید از در بیرون زد. سر کوچه دید پیرمردی بساط پهن کرده است.

⁃ چاکر تو اینجا چه می کنی!؟

Categories: فارسی Tags:

سیستان

۳۰ آذر ۱۳۹۶ بدون دیدگاه

چون آدم(ع) از سراندیب به طلب حوا برفت، به هیچ‌جا اقامت نکرد مگر بدان جایگاهی که اکنون سیستان است، آنجا آب روان دید بر ریگ ، بخورد، سبک بود، و باد شمال همی آمد، بخفت خواب کرد، چون برخواست طهارت کرد و تسبیح کرد، چون فارغ شد چیزی خواست که بخورد، جبرئیل علیه السلام – به نزدیک او آمد، او را اندر وقت درخت نار و درخت خرما پدید آورد، و به قدرت باری تعالی به بار آمد، و آدم از آن بخورد، و هنوز اصل خرما و نار از آنگاه است. و آنوقت که گرشاسب رغبت بنا کردن سیستان کرد سبب آن خرما و نار بود که آنجا دید.

(نقل از علی بن محمد طبری در کتاب تاریخ سیستان. )

Categories: فارسی Tags:

ماهور

۲۹ آذر ۱۳۹۶ بدون دیدگاه

ماهور

هوا کم کم سرد می شود. روزنامه را ورق می زنم. فنجان چای روی میز کوچک سرد شده است. می روم یکی دیگر برای خودم بریزم.

چای، روزنامه و کتاب سرگرمی‌های دوران بازنشستگی‌ام شده‌اند. عصرها در پارک لاله قدم می زنم. چند کلاغ‌ گاهی از روی چمن‌ها به طرف نیمکت سنگی که من نشسته‌ام می آیند. برایشان چند دانه سنجد از جیبم می اندازم. چند قدم برمی گردند اما با کنجکاوی سنجدها را برانداز می کنند. این سرگرمی عصرانه من است.

امروز هوا ابری است. شال و کلاه کردم بزنم بیرون اما ماهور نگذاشت.

– نه پدر جان این هوای مرطوب برای آرتروزتان اصلا خوب نیست

چای را بر روی میز گذاشتم. صدای ماهور از اتاقش می آید. لابد تمرین می کند.

– دو دو دو ر ر

گاه آواز گنگی از اتاقش می شنوم.

– مرغ سحر ناله سر کن…

چند سالی است به کلاس موسیقی سنتی می رود. ردیف و اینجور چیزها یاد می گیرد. از کودکی به دنبال ساز بود. امسال تولد بیست سالگی برایش پیانویی خریدیم. با ذوق و شوق ساعت ها پشتش می نشیند. گاهی برایمان قطعه‌ای می نوازد.

گاهی برای من و مادرش «کاروان» بنان را می زند.

-چو کاروان رود …

مادرش زیر لب زمزمه‌ می کند. می بینم چشمانش تر شده‌اند.

– ای شادی جان ، سرو روان،کز بر ما رفتی

آن وقت‌ها که اسپکه جاده می ساختیم من به عنوان مهندس ناظر اتاقک کانکسی داشتم. شب‌ها پیچ رادیو را می چرخاندم تا صدایی از آن در آید. صدای خشش رادیو سکوت دشت می شکست.

– چون بوی گل به کجا رفتی؟تنهاماندم ،تنها رفتی

ورق‌های روزنامه از دستم بر روی زمین افتاده بودند. هوا تاریک شده بود. ماهور بر روی کاناپه دراز کشیده بود. موهایش را بر روی شانه‌هایش رها کرده بود. به طرف پنجره رفتم. هوای نم‌دار به صورتم می خورد. آن طرف تر دیدم پنجره‌ی یکی از آپارتمان‌های روبه رو باز است. مرد جوان سیگار گوشه‌ی لبش را پک می زد. باد زمزمه‌ی گنگی را با خود می آورد

– باز آ ….. باز آ…………..سوی رهی چون روشنی از دیده ما رفتی…

Categories: فارسی Tags:

سروز

۲۵ آذر ۱۳۹۶ بدون دیدگاه

سرود یا سروز بلوچی همان قیچک از سازهای باستانی بلوچستان است. در آثار مکشوفه شهر سوخته،سیستان، نوازنده‌ای با قیچک دیده شده است. قیچک بلوچی از ۳ سیم اصلی و ۵ سیم هارمونیک تشکیل شده است که با آرشه ای که از موسیقی دم اسب است نواخته می شود .

سازهای بلوچستان هر یک دارای شخصیت انسانی یا غیرانسانی هستند. این شخصیت مفروض در به کارگیری ساز و تزیینات ظاهری آن اثر گذار است.

سروز به لحاظ نمادین یک زن و به لحاظ شکلی قلب انسان است. در بلوچستان طبق همین نظر آلات موسیقی تزیین می شوند. مثلا سروز همانند یک نوعروس آراسته می شود. شِمش(یا شمس) بر روی ابتدای دسته یا پیشانی، جومکه(گوشواره) بر روی گوشی‌ها ساز گذاشته می شود.

Categories: فارسی Tags: