سامانه پیام کوتاه برای دریافت اخبار سایت عبارت wb را پیامک کنید : 30006320004000

نه

۱ دی ۱۳۹۵ بدون دیدگاه

سرم پایین بود. تند تند قدم می زدم. باد سردی می وزید. لبه کلاه را پایین تر کشیدم. سرعت باد گاه آنچنان شدید بود که مسیرم را کج می کرد. دو چهار راه پایین تر از جایی که قهوه داغی نوشیده بودم، عده ای زیادی را دیدم دور چیزی جمع شده اند. نزدیک تر رفتم. چیزی معلوم نبود. همهمه باعث می شد صدا به صدا نرسد. خودم را به زحمت به مرکز تجمع رساندم. هر کسی چیزی می گفت. «حتما جرمش سنگینه»، « مادرت بمیره رنگ به رخسار نداره»، « حقش حقش…»ناگهان کسی در بلندگو چیزی هایی را از روی کاغذ دست و پا شکسته خواند. سعی کردم روی نوک پاهایم بایستم دیدم که «عشق را

کنارِ تیرکِ راه‌بند

تازیانه می‌زنند»

Categories: فارسی Tags:

گنجی

۱ دی ۱۳۹۵ بدون دیدگاه

 آرد را در ظرف ریخت. نمک و خمیر به آن زد. آب به آن افزود. مشتش را گره کرده به سر و صورت خمیر فرو می برد. خشم و دل تنگی را با مشت به جان خمیر فرو می کرد. ده سالش بود فرستادندش خانه ی شوهر. تا چشم باز کرد دید سه بچه قدم و نیم قد دور برش می پلکید.

چین و چروک بر پیشانی، دور چشم و لبانش حکایت از شکست های در گذشته اش دارد. هرچند عدد سنش هنوز به چهل نرسیده بود اما چهره رنجور حکایت دیگری دارد. زندگی هنوز شکستش نداده بود، ته مانده زیبای چهره خودش را جای جای صورت نشان می داد. ***

هیزم هایی که دیروز از صحرا جمع کرده بود داخل تنور ریخت. چند شاخ و برگ خشک نخل با کمی خس و خاشاک برای دم گرفتن آتش کنار هیزم ها گذاشت. آتش را گیراند. دست ها را بر زمین زد از سوراخ پایین تنور چند بار آتش را دم داد. ایستاد. دلش گر گرفت. به تکه های چوب و دودی که از آنها بر می خاست نگاه کرد. زیر لب زهیروکی* زمزمه می کرد. سریگ** پیچیده دور دهان و دماغش را محکم کرد. صدایش گنگ شنیده می شد. با چوبی که در دستش داشت زغالهای ته تنور را به هم زد، دود غلیظی برخاست. چشم هایش می سوخت. زهیروکش به زمزمه ای مبهم تبدیل می شد. باد خنکی داشت می وزید. زردی غروب به سرخی می گراید. چشم های گنجی سرخ و تر. آه سردی کشید.چانه پهن شده را به دیواره تنور چسباند. «الله بیار منی بچا را…»

*نوعی آوازی سوزناک که در فراق عزیزی خوانده می شود. ** روسری بلند سوزندوزی شده که زنان بلوچ به سر می کنند.

Categories: فارسی Tags:

زیورُک

۱ دی ۱۳۹۵ بدون دیدگاه

هشت سالش بود. داشت کلاس دوم را می گذراند. معلم از درس هایش راضی بود. او را ردیف جلو نشانده بود. -می خوای چه کاره بشی؟

-دکتر…

سرش پایین بود. تند تند زمین را می پایید. 

یک شب وسط زمستان ملا خلیل از مسجد برگشته بود. بچه های قد و نیم قد هر یک با چیزی سرشان گرم بود. زیورک دفتر و کتابهایش را دور و برش چیده بود ،داشت تکلیف فردا را انجام می داد. ملا خلیل دست در ریش پر پشتش با خود چیزی واگویه می کرد. چشمش را به زیور دوخته بود. -زیورک از فردا نمی خاد مدرسه بره… از همان اول ملا خلیل موافق رفتن زیورک به مدرسه نبود. اصرار مادر و گریه های زیور رای او را زده بود. ملا خلیل راسته بزازها مغازه ی کوچکی داشت. دستش به دهانش می رسید هر چند خانواده پر جمعیتی داشت. نیم بند خواندن نوشتن را در مکتب یاد گرفته بود. هر پنج وقت نمازش به جماعت برپا بود. در امور زندگی گاهی با زنش مشورت می کرد. بیشتر خودش می برید و می دوخت بعد جلو خانواده می گذاشت. مشورتش هم برای آن بود تا مخالفت های زنش را به تدریج کم کند. حرف حرف خودش بود.

-از فردا زیور باید به مدرسه دینی کنار خانه بره…

چند لحظه همه جا را سکوت فرار گرفت

-با مولوی رحیم پیشنماز محله هم در میان گذاشتم، اونم نظرش همینه. خدا رو چه دیدی زیور چند سال بعد فاضله شد. 

دستهای زیور خشک شده بود. با مداد بر روی دفتر خط می کشید. نمی توانست چیزی بگوید. شب نتوانسته بود بخوابد. دوری از دوستان و مدرسه ای که به آن علاقه داشت برایش خیلی سخت بود. ظاهرا تصمیم گرفته شده بود. در خود توانی برای مخالفت نمی دید. معنی مخالفت و نظر دادن را نمی دانست. ملا خلیل تصمیمات را می گرفت اجرای آنها ظاهرا به عهده اش بود. ***

سالها از آن اتفاق می گذرد. ملا خلیل دو سال بعد خانه اش را فروخت و به محله ای دیگر رفت. چند بار برای سر زدن به همسایه ها او و گاه زنش آمده بودند. آخرین دفعه ای که زنش به محله آمده بود به یکی گفته بود که قرار است زیورک را شوهر دهند. داماد، برادر زاده ملا خلیل بود. جوانکی بی کار که گاهی سر چهار راه دستفروشی می کرد. ظاهرا زیورک در پانزده یا شانزده سالگی اولین بچه اش به دنیا آمد.

Categories: فارسی Tags:

سیه مارِ نیلگ

۱ دی ۱۳۹۵ بدون دیدگاه

لنگ بسته بر سر و صورتش را باز کرد. عرق را از سر و رو بر زمین چکاند. غرق در خیالاتش گوشه ی کپر کز کرد. مه گنج بر آتشدان دیگ کوچکی را بار گذاشته بود. 

– هان گنگوزار چه شده؟ کشتی هایت غرق شدن؟

– قجرها سرو کله شان پیدا نشده این طرفا؟

– نه مرد! قجر کجا پایش به این کوه می رسد…

گنگوزار چیزی نمی شنید،سوال می پرسید و منتظر جواب نمی ماند. 

– من باید انتقام مزار را از سیه مار بگیرم. می دانی زن ،بلوچ است و کینه اش… من باید انتقام بگیرم… مردم چه می گویند… بی عرضه نتوانست بیل (۱) پدرش را بگیرد… چطور سرم را در آزباگ (۲) و نیلگ (۳) بلند کنم؟!

***

آفتاب به پشت نیلگ می خزید. باغ به تیرگی می گرایید. گنگوزار داس را تنگ نخل آویخت. سپت (۴) پر از علف را به دست گرفت و بر شانه آویزان کرد. پیش به سوی خانه. سر راه نزدیک کاریز سبد را به زمین گذاشت. دست و صورتش را چند بار شست. خواست بلند شود، صدایی شنید. نیم خیز گوش تیز کرد به اطراف نگریست. صدای خش خش از میان شاخه های خشک و افتاده نخل ها بر روی زمین می آمد. 

– لابد دد و وحشی است…

راهش را به سمت خانه اش کج کرد. مه گنج دلواپس دم لوگ (۵) ایستاد بود. با دیدن مرد به داخل رفت. 

– کجایی مرد، دیر کردی؟

مرد کنار آتشدان دستهایش را گرم می کرد. 

– برنو هنوز سر جایش هست؟

– چطور؟ مگر قشون قجر سر و کله اش پیدا شده؟

– نه !کارت نباشه..

– همان جای قبلی لا به لای لحافها…

– شام را بیار بخوریم، فردا زود باید بیدار شوم، خیلی کار دارم خیلی…

***

مه گنج خواب بود که از خانه بیرون زد. هوای سرد نیلگ او را به خود پیچانده بود. دستها را به هم مالید. لنگش را محکم بر سر روی پیچاند. به سمت کاریز رفت. در گرگ و میش هوا دید آب زلال از جو به سمت باغها روان است. پشت نخل کمین کرد. 

– بیا بیا که خونم به جوش آمده، امروز کارت ساخته است. 

برنو را مزار سالها پیش از پهره (۶) خریده بود. گنگوزار بهارگاه سواس هایش(۷) را محکم می بست و به دره های نیلگ می رفت. چند شبانه روز گذشت و گذر ، با دو سه چغور و گاهی با یک بزکوهی به خانه بر می گشت. 

اولین شراره های آفتاب کم کم پیدا می شد. صدای خش خش از پشت نخل ها به گوش می رسد. قلب گنگوزار به تندی می زد. سیه مار بود. خود خودش. خود را کنار آب رسانید. کمی آب را مزمزه کرد. قلب گنگوزار داشت از سینه بیرون می زد. برنو را آماده کرد. سیه مار را نشانه رفت. انگشتش بر ماشه می لرزید. صدای نفسهای خود را می شنید.

بوم بوم بوم تق!

برنو کارش را کرده بود. شکم سیه مار را دریده بود. جوی رنگین شد. گنگوزار به سوی سیه مار دوید. 

– هان سیه مار دیدی خون پدر را زنده کردم…

سیه مار از درد به خود می پیچید. سرش را به سمت صدا چرخاند. 

– هان پسر مزار چه کردی با من؟

– بیل مزار از تو گرفتم. خونش جوشید تا امروز من تقاصش را گرفتم. 

– خطا کردی خطا… هم خودت هم تیرت …من و مزار سالها صلح کردیم. من در بالای نیلگ و او همان پایین در آزباگ هرکدام به روزگار خود مشغول بودیم. 

– نه نه همه رد خون مزار را تا نزدیک خانه تو دیده بودند! تو خون مزار را ریختی…

– نه پسر این طور نیست! نه نه! مزار را قجر زد. همان شبی که قشون قجر به سمت گِه (۸) می رفت. شبش اطراف هیچان (۹) اطراق کردند. 

– دروغ است دروغ…

– آن روز به سرحه (۱۰) رفته بودم. رد شدنشان را دیدم…

– تو همیشه کینه پدرم را داشتی…

– تن نیمه جان مزار را خودم به نیلگ آوردم. خون زیادی ازش رفته بود. تا رفتم از کوه برای مرهم زخمهایش جر و دار (۱۱) بیاورم برگشتن دیدم جان داده…

– دروغ هایت را باور ندارم. تو دشمن پدرم بودی، می ترسیدی او به گنج نیلگ پی ببرد و گنج از دستت خارج شود هان!؟…

– من سالهاست نگهبان نیلگ هستم مزار هم این را می دانست. او به کشت و کار خودش قانع بود. گنج نیلگ مال همه بلوچ است نه یک نفر این را بدان پسر مزار… 

***

گنگوزار سبد علف را بر شانه اش گذاشت. راهش را به سمت کاریز کج کرد. سبد را گوشه ای زمین گذاشت. دست بر آب زد. زلال و شفاف بود. هنوز آن طرف جو سرخی دیده می شد. خاطره صبح لحظه ای جلوی چشمانش آمد. سیه مار را ندید. 

– افعی شرور صد جان دارد، این بار جان سالم به در برده لابد…

آخرین تیغه های خورشید خود را به پشت نیلگ می رساندند. گنگوزار تن خسته اش را سمت خانه اش و مه گنج می کشاند. سیه مار تن زخمی خود را بر تن نیلگ یله کرد و به آسمان تیره نگریست. 
۲۴ آذر ۱۳۹۵ 

زاهدان 

(برای عبدالواحد برهانی، اکبر رئیسی دو نویسنده بلوچ همچنین برای مردم نیلگ

به مناسبت انتشار رمان نیلگ)

——————

۱٫ انتقام 

۲٫ روستایی در دامنه کوه نیلگ

۳٫ کوهی مرتفع نیلگون بین شهرستان نیکشهر و فنوج که مردم محلی معتقدند در دل آن گنجهای فراوان است. مارها با خوابیدن بر روی گنج از آن مراقبت می کنند. 

۴٫ سبد بافته شده از برگ درخت داز

۵٫ خانه ی کپر بلوچ ساخته شده از برگ داز و چوب درخت خرما

۶٫ نام قدیم شهر ایرانشهر بلوچستان 

۷٫ نوعی کفش دست بافت بلوچستان که از برگ داز درست می شود

۸٫ نام قدیمی نیکشهر، geh

۹٫ روستایی در نزدیکی نیکشهر 

۱۰٫ روستایی به همین نام با تنگه ای مشهور که کارول آمریکایی در ماجرای دادشاه در آن کشته می شود. 

۱۱٫ به همه گیاهان دارویی گفته می شود

Categories: فارسی Tags:

زرگل

۱ دی ۱۳۹۵ بدون دیدگاه

حنای روی دستش هنوز رنگ نباخته است. از خواستگاری تا روز عروسی دو ماه هم طول نکشید. سرعت حوادث لذت دقایق را از او گرفت. یک چشم به هم زدنی دید جامه سرخ پلیوار دوز به تن دارد. بچه ها بالای سرش شاباش جمع می کنند. چشم هایش بسته و سرش پایین است. زنی از میان جمع ترانه ای با صدای بلند می خواند دیگران «مبارک مبارک» گویان کل می کشند. رحیم با لباس سفید، چشمانی سرمه کشیده دست در دست عمویش وارد اتاق می شود. چند نفر از مردان که برادران و عموزادگان رحیم و زرگل هستند همراه داماد به اتاق وارد می شود. عمه روزخاتون سر رحیم و زرگل را به نشانه ی وصال سه بار به هم نزدیک می کرد. 
زرگل آه سردی کشید. وقتی آن خاطرات را مرور می کند سنگینی عجیبی بر روی سینه حس می کند. دست و پاهایش کرخت می شوند. خیره به گوشه اتاق ساعت ها می نشیند. وقتی به خود می آید می بیند چهار پنج ساعت بی حرکت یک جا مانده است. 

امروز یک ماه می شود خبر رحیم را آوردند. وقتی خبر را شنید گریبان مادر را محکم فشرد« نه دروغه!، رحیم بر می گرده»

هنوز چند ماهی مانده بود که وارد بیست و سومین بهار عمرش شود. چند خط ریز بر پیشانیش افتاده بود. جامه سیاهی که همان شب حادثه مادرش داده بود گل های ریز قرمز و آبی بر آن نقش بسته بود. «نه من سیاه تنم نمی کنم، رحیم میاد» مادر به التماس راضی اش کرده بود جامه دست دوز عروسی که خودش به او داده بود با جامه مشکی عوض کند. از آن بعد یکی دو تا پارچه داده بود برای زرگل بدوزند. 

« ماما! رحیم بار را لب مرز تحویل می دهد و بر می گرده…» مادر زرگل را بغل کرد. «هی مادرت بمیره برات، زرینه من…» دست بر شکم برآمده زرگل کشید. « کاش به خط گازوئیل نمی رفت، همینجا وردست باباش روی زمین کار می کرد ، هی …. داد و بیداد…»

( برای بیوه زنان بیست و چند ساله)

Categories: فارسی Tags:

مهر یلدا

۱ دی ۱۳۹۵ بدون دیدگاه

به نظرم یلدا(چله) از سایر آیین های ایرانی شمول و گستره ای جهانی تر دارد حتی نوروز. 

– مهر یک اسم رمز جهانی است:مهر(عشق بلوچی )، مهر(محبت که نام خدا در متون مسیحی)، مهربان(نگهبان مهر)،مهراب(یا محراب محل پرستش مهر،میترا (آیین پرستش مهر)

– هم یلدا و هم چله در برخی زبان ها به معنای زایش به کار رفته است

– در میان بیشتر ملل ساکن فلات ایران چله با کیفیتی کمابیش مشابه گرامی داشته می شود(شده است): شب نشینی، جمع شدن دور کرسی یا آتشدان، نقل افسانه و قصه

– جشن میلاد مسیح را هم به این اطلاعات اضافه کنید

Categories: فارسی Tags:

گزارش بازدید باستان شناسان خارجی از شهرستان ایرانشهر

۲۱ مهر ۱۳۹۴ بدون دیدگاه

امروز به تاریخ ۱۹ مهر ۱۳۹۴ به همراه دو باستان شناس خارجی اهل در معیت همکار گرامی محمد حیدری بازدیدهای از محوطه های تاریخی شهرستان ایرانشهر و دلگان داشتیم. ماسیمو ویداله استاد دانشگاه پادوا ایتالیا اظهار داشت از اینکه خود را در محوطه تاریخی بمپور و چاه حسینی می بینم بسیار خوشحالم. برای من دیدن این مناطق از آرزوهایم بود.
دکتر ویداله بر اهمیت آگاه سازی در زمینه حفظ میراث فرهنگی تاکید کرد. ما در کشور خود از همان دوران ابتدایی کودکان خود را نسبت اهمیت بناها و آثار تاریخی آموزش می دهیم. هدف بازدید فعلی تیم باستان شناسی آشنایی با شرایط و ظرفیت های منطقه در زمینه کاوشهای باستانی است.
دکتر فرانسوا دوسه باستان شناس فرانسوی یکی از ضرورتهای فعلی محوطه های باستانی را جمعاوری و دسته بندی داشته ها و انطباق آنها بر روی نقشه ها و جغرافیای منطقه دانست. ما باید اطلاعات کاوشهای پیشین محوطه های مهم منطقه را تحلیل کنیم.
تپه های باستانی بمپور ، محوطه چاه حسینی و چگردک در بخش جلگه دارای اهمیت فراوانی در مطالعات باستان شناسی بخصوص در زمینه اطلاعات احتمالی در زمینه هزار دوم پیش از میلاد است. چنانچه زمینه های همکاری جهت انجام کاوشهای بین المللی در مناطق فراهم شود ممکن است اطلاعات بسیار خوبی در زمینه تمدن بشری بدست آید.
با توجه به رویکرد مثبت میراث فرهنگی استان این امید می رود اینگونه تعاملات علمی و فنی در زمینه باستان شناسی منشا تحولی بزرگ در شناسایی و شناساندن قدمت تاریخ این منطقه باشد.

Picture 197

Categories: فارسی Tags: